باید کمی بیشتر حواسم باشد
باید گاهی هم بگویم
آهای خودم
خودِ خودِ خودم
خیلی دوستت دارم ...
بهتر است گاهی هم خودخواه باشم
راستش دیگر دارم خسته میشوم از دگر خواهی
دلم برای "خودم" تنگ شده ...
|
من با همه ی سر به هوایی و بازیگوشی ام هلاک ِ " عبدی " گفتن ِ تو َام
|
|
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود ...
باید کمی بیشتر حواسم باشد باید گاهی هم بگویم آهای خودم خودِ خودِ خودم خیلی دوستت دارم ... بهتر است گاهی هم خودخواه باشم راستش دیگر دارم خسته میشوم از دگر خواهی دلم برای "خودم" تنگ شده ...
یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 139123:16به قلم: بـــارانـــی ™
تاکی میخواهی با عاشقانه هایم تا آسمانها برسی !؟
تا کی قند ها تنها در دل تو آب شوند !؟ من هم دلم پرواز می خواهد من هم دلم عاشقانه می خواهد من دلم تو را میخواهد تو که باشی آسمان هم ازان من خواهد بود تنها يك اشاره كافي است تا من هم آسماني شوم ... :بارانی پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 139117:7به قلم: بـــارانـــی ™
زندگی زیباست
زنگی تلاطمی همچو دریاست گاه پایین گاه بالا گاه داد و گاه بیداد زندگی باران است شرشر لحظه هایش بی نهایت زیباست زندگی زیباست ! چون "خدا" با ماست :بارانی چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 13910:34به قلم: بـــارانـــی ™
وقتی به تو می اندیشم
تمام افکارم را در برمیگیری و من بی اختیار پر میشوم از تو حسی عجیب همه وجودم را سرشار می کند ته دلم خالی و چشمانم پر می شوند به گمانم این همان حس عشق باشد ... :بارانی دوشنبه چهاردهم فروردین 139113:22به قلم: بـــارانـــی ™
با توام تو كه تمام من شده اي دل من وجود من شده اي آهاي با توام با تو كه تمام حسهاي خوب را با يادت تجربه كرده ام با تو كه با روحت انس گرفته ام روزهاي نبودنت را به اميد آمدنت به "انتظار" نشسته ام با توام رفيق د ل م بهانه ات را ميگيرد بيا بيا و به آغوش بكش دلم را بيا و آرامش كن بيا بيا که هوای دلم بارانی بارانیست ... : بارانی دوشنبه هفتم فروردین 139121:12به قلم: بـــارانـــی ™
گاهي وقتها هست كه يك حسي همه وجودت را فرا ميگيرد از آن حس هاي ناب عجيب و غريب ... از همانهايي كه نخورده مستت مي كند كيفورت مي كند , از خود بي خودت مي كند , بي تابت مي كند به گونه اي كه گه ديگر طاقت نداري , ميخواهي رها سازي روحت را از كالبد تنت سبك شوي سبكِ سبك به پرواز درآيي , به سوي آسمانها بي هيچ تعلق خاطري بروي و بروي و بروي هر چه بيشتر اوج بگيري بهتر حس مي كني بيشتر كيف مي كني با اوج گرفتنت نزديك تر ميشوي به منشا آن حال و هواهاي خوش ... وچه كسي مي تواند اينچنين تو را غرق در شادي و كيفوري و سر مستي كند ؟ به جز "دلبر" جانان به جز" او" به جز او كه نزديكِ نزديك است به ما حتي از رگ گردنمان و چه خوب و خوش و عاشقانه مي نوازد بنده هايش را ... تنها كافي است يك گام فقط يكي به سويش برداريم ... : بارانی دوشنبه بیست و دوم اسفند 139010:4به قلم: بـــارانـــی ™
چرا من نمي توانم فراموشت كنم ؟! مگر نه اينست كه مي گويند : " از دل برود هر آنكه از ديده رود " ؟! تو كه خيلي وقت است رفته اي تو كه ديگر نيستي تو را كه ديگر نمي بينند ديدگانم حالا ديگر بايستي خيلي وقت باشد كه از من بايستي فراموشت كرده باشم اما نمي توانم حتي گذر زمان هم ياريم نمي كند تا يادت را از لوح خاطرم دور سازد نه از دست كسي كاري بر نمي آيد تو جاودانه شدي در دلم ذهنم روحم قلبم اصلا تو تمام من شده اي چند سال كه سهل است حتي اگر ساليان سال هم دور باشي باز هم نزديكــِ نزديكــِ نزديكي رفيق خوبـــِ قديمي مَن ! حالا من مي گويم "دل به دل راه دارد" و می دانم که این جز با دل احساس نمیشود و به خاطر مي آورم سخن شيرين دوسنت اگزوپري را كه چه زيبا مي گويد : "جز با چشم دل نمي توان خوب ديد هر انچه اصل است از ديده پنهان است " :بارانی پنجشنبه یازدهم اسفند 13907:30به قلم: بـــارانـــی ™
وقتي مي نويسم : دوستت دارم ... و سه تا نقطه ميگذارم يعني اينكه تنها دوست داشتن محض نيست كه خيلي چيزها پشت آن سه نقطه ها نهفته است يعني اينكه ميخواهم هميشه خوبِ خوب باشي يعني اينكه در نبودنت دلم تنگ مي شود برايت و يك چيزي تير مي كشد در درونش كه گاهي وقت ها به خود مي پيچد از شدت دلتنگي و تو هم بداني شايد به خود "پيچيدن" از شدت دلتنگي يعني چه ؟ آخر تو همتای روحي من هستي آري تو نيز مثل من هستي ... !! پس مي فهمي كه چه مي گويم . : بارانی چهارشنبه سوم اسفند 139015:41به قلم: بـــارانـــی ™
ای کسانی که می آیید می خوانید و بدون کامنت می روید
بدانید که این آمدن ها " اصلا " به دلم نمی نشیند ... !! جمعه بیست و هشتم بهمن 139012:3به قلم: بـــارانـــی ™
سلام رفيق!!
امروز تولدمه با اينكه مي دونم تبريك نمي گي ولي مي دونم به يادم هستي خودت كه بهتر مي دوني حس ششم خوبي دارم حست مي كنم از ته قلبم دوست دارم ار ته دلم !! يه چيزي: (حالا بعدا ميگم) پی نوشت : تولدم مبـــاركــــــ
ادامه مطلب یکشنبه نهم بهمن 13900:0به قلم: بـــارانـــی ™
دستانم یخ زده اند چشمانم "تو" را جستجو می کنند
همه وجودم بی تاب شده و دلم بهانه ات را می گیرد باز هم هوایت به سرم زده چه عجیب است این هوای دلتنگیت به سرم که میزند مرا همراه خود می برد به عالم خیال وه که چه عالمی است عالم خیالاتم با تو آنجا پیدایت می کنم دستانت را می گیرم و در "چشم هایت" خیره می شوم و . . . :بارانی جمعه سی ام دی 139020:12به قلم: بـــارانـــی ™
چه چیز عجیبی است این "خاطره" انگار خودش جان و روح دارد ودر ذهن و دلت نفوذ می کند و تو را می برد می برد به ماورای خیال به آنسوی سالهای دور ونزدیک... به لحظات تلخ و شیرین... مثل دوران ناب کودکی همراه با بازیها و شیطنتهای بینهایت زیبایش راستی دلواپسی کودکیهایمان چقدر کوچک بودند و شیرین دلهره مشق های ننوشته و ترس از برخورد معلم مهربان یا دوران دبیرستان کلاسمان زنگ تفریح همکلاسی ها و رفیقم . . . کارت های تبریک نامه ها و هدیه های دوستانم که حالا دیگر آنها هم خاطراتی شده اند برای خود که با مرورشان تک تک لحظه هایشان برایم زنده می شود دلم میخواهد آن سال ها را آن لحظه هارا ودلم می خواهد ببینم رفیقم را. . . چهارشنبه بیست و هشتم دی 139016:16به قلم: بـــارانـــی ™
شنبه دهم دی 139013:6به قلم: بـــارانـــی ™
در لحظات وداع و هجران بود که"روح"هامان به هم پیوستند و هرچه عمق این جدایی بیشتر شد نزدیک تر به خود حست کردم و اینچنین بود که در دل هجر وصل آغاز شد : بارانی شنبه سوم دی 139013:59به قلم: بـــارانـــی ™
اِلهی وربّی مَن لی غَیرُک . . . پنجشنبه بیست و چهارم آذر 139023:40به قلم: بـــارانـــی ™
|